![]() |
![]() |
|
| من گرفتار سنگيني سکوتي هستم که گويا قبل از هر فريادي لازم است |
|
یه روزی اینجا کلبه ی تنهایی تو بود ... من اومدم ... تو رفتی ... من موندم و یه کلبه ! کلبه یی که الان دیگه متروکست ...! فکر نمیکنم دیگه گذرت به اینجا بیفته ... اصلا بیایم اهمیتی نداره واست این نوشته ها ... چه فرقی میکنه گذر زمان همه چیو عوض میکنه ... عشقا رو نابود میکنه یادها رو فراموش و حتی این کلبه ی کوچیک رو تبدیل به خرابه میکنه ! میدونم از احوالم بی خبریو واستم فرقی نمیکنه خوب باشم یا بد و یا حتی زنده یا مرده ... به هر حال ... لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی ... ! (( نامه های نیمه رها شده بر روی میز ... ذهن خسته ای در تداعی لحظات شیرین حک شدن اولین نگاه بر دل ... آرزویی در حال غرق شدن در حسرت نگاه آخر ... ته مانده سیگاری در حال سوختن از نفرت و خشم ... و من باقی مانده ی روزها و خاطرات مرگبار ...)) چه آرزویه سخت و دوریه که تو یه روز بیای و دوباره اینجا بنویسی ... مهم نیست من این آرزو رو دارم ... دلتنگم ...! زیاد ...! ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 اسفند1386ساعت 21:24 توسط نابخشوده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی.. وقت رفتن است... باز هم همان حکایت همیشگی...! پیش از آن که باخبر شوی... لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود... آی... ای دریغ و حسرت همیشگی...! ناگهان چقدر زود دیر می شود...! |
| پیوندهای روزانه |
|
اخبار ایران و جهان مجله بلاگفا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|