![]() |
![]() |
|
| من گرفتار سنگيني سکوتي هستم که گويا قبل از هر فريادي لازم است |
|
ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه ی شب... یه ساعتی میشه رسیدم خونه ! زندگی واقعی امروزم تموم شد ! وقتشه بعد مدتها یه سری به این زندگی و دنیای مجازی بزنم !
خوب هفته ی گذشته ایران یکی از خواننده های از نظر من بد و از نظر بعضیا خیلی خوبشو از دست داد ! چند روز پیشم مراسم خاکسپاریش برگذار شد و امیر قاسمی( مدیر و مجری شبکه ی تپش ) و دار و دستش با مراسم با شکوهی که برگذار کردن ثابت کردن ما ایرانیا مرده پرستایه خوبی هستیم ... البته شوخی میکنم کارشون عالی بود هرچند کمتر از اینم از امیر قاسمی انتظار نمیرفت !!! چند تا عکس از مراسم که سایت بی بی سی پرشن ( BBCPersian ) گرفته ...
خوب تا اینجای کار که اصلا کلهم روند وبلاگ رو به هم ریختم ... مثلا قرار بود شعر بنویسم ! ولی چه کنم که دوس دارم چیزی که به ذهنم میاد بگم به نوعی میشه گفت واسه خودم مینویسم به علاقه ی مخاطب توجهی ندارم ... خوب واسه اینکه بیشتر از این از اهداف مقدس وبلاگ یه ترانه ی فوق العاده زیبا رو میذارم که آهنگ این ترانه رو سیاوش قمیشی چند سال قبل خونده...ترانه ی گل و تگرگ ! از آلبومی با همین نام ! علاقه ی شدیدی به این آهنگ دارم !
((قصه منو غم تو قصه گل و تگرگه...ترس بی تو زنده بودن ترس لحظه های مرگه ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن...سر به بیداری گرفته ذهن خواب آلوده ی من همیشه میون قاب خالی درهای بسته... طرح اندام قشنگت پاک و رویایی نشسته کاش میشد چشام ببینن طرح اندام تو داره... زنده میشه جون میگیره پا توی اتاق میزاره کاش میشد صدای پاهات بپیچه تو گوش دالون...طرف دالون بگرده سر آفتاب گردونامون کاش میشد دوباره باغچه پر گلهای تو باشه...غنچه سفید مریم با نوازش تو واشه کاش میشد اما نمیشه نمیشه بیای دوباره...نمیشه دستات تو گلدون گلای مریم بزاره کاش میشد اما نمیشه این مرام روزگاره...رفتنت همیشگی بود دیگه برگشتن نداره... دیگه برگشتن نداره...!))
خوب اگه بخوام ادامه بدم اینقدر از این موضوع به اون موضوع میپرم که اعصابتون به فنا میره... ! به هر حال امیدوارم راضی باشین از چند لحظه یی که وقتتون رو تو دنیای مجازی و این وبلاگ گذروندین ... حرفهای ما هنوز ناتمام... پیش از آن که باخبر شوی... آی... ناگهان چقدر زود دیر می شود...! خداحافظ ...! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 تیر1386ساعت 0:30 توسط نابخشوده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی.. وقت رفتن است... باز هم همان حکایت همیشگی...! پیش از آن که باخبر شوی... لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود... آی... ای دریغ و حسرت همیشگی...! ناگهان چقدر زود دیر می شود...! |
| پیوندهای روزانه |
|
اخبار ایران و جهان مجله بلاگفا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|