![]() |
![]() |
|
| من گرفتار سنگيني سکوتي هستم که گويا قبل از هر فريادي لازم است |
![]() دل سپردن از براي زندگي كردن چه زيباست
گاه تلخ گاه شيرين گاه چشم انداز روياست
دل سپردن ها چه آسان دل بريدن ها چه سخت
عاشقي و بي قراري جان خريدن ها چه سخت
نازنينم در پناهت در وجود پر از آهت
در ميان دست گرمت پاكي قلب ماهت
تو هميشه در سكوتم از نواي عشق گفتي
از وجود مهربانت نامه هاي عشق گفتي
پس چه شد آن مهرياني ان وفاي زندگاني
آن همه مهر محبت آن بهار جاوداني
![]() یه روز از کنج یه اسکله یه قایقی برید
دل به دریا زد و رفت، رفت و یه روز خوش ندید
تو دلش هزارو یک حرف نگفته مونده بود
پیش روش هزارو یک راهه نرفته مونده بود
وقت راهی شدنش ، آسمونم گریه می کرد
دریا مه گرفته بود، سیاه و طوفانی و سرد
عاقبت اسیردریا شد و دست سرنوشت
یه نسیم رهگذر قصه ش و اینجوری نوشت:
یکی از روزای کوچش نورفانوسی رو دید
پی اون رفت و به یک زمین ممنوعه رسید
نتونست باغربت و تنهائیاش خو بگیره
به سرش زد که تواون جزیره پهلوبگیره
توجزیره یه مسافرکه غریب وبی کسه
یه مسافرکه جزیره واسش عین قفسه
اون مسافربا نگاه اولش کارش وساخت
گفت با سرنوشت می جنگم آره، جنگید ولی باخت
ازتمومه مال دنیا یه دل دریایی داشت
که اونم پای یه عشق پاک رویایی گذاشت
.....
آسمون دریارو ابرای تیره پرمی کرد
تا اومد بجنبه، دید رفته تومیدون نبرد
لشگروحشیه موجای تباهی اومدن
ابرای سیاه ازآسمونا نعره می زدن
پیکره نحیف قایق که به صخره ها می خورد
تیکه تیکه می شد و می رفت و از غصه می مرد
نکنه یه وقت مسافرش به ساحل نرسه
بدنش به دست این موجای قا تل نرسه!!!
می دونی .. قصه ی کوچ ما سرانجامی نداشت
غیراز اینکه یه مسافر پا تو ساحل می گذاشت
تو شدی مسافری که پشت دریا روشکست
من شدم یه قایقی که عاقبت به گِل نشست. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 تیر1386ساعت 12:2 توسط نابخشوده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی.. وقت رفتن است... باز هم همان حکایت همیشگی...! پیش از آن که باخبر شوی... لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود... آی... ای دریغ و حسرت همیشگی...! ناگهان چقدر زود دیر می شود...! |
| پیوندهای روزانه |
|
اخبار ایران و جهان مجله بلاگفا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|