![]() |
![]() |
|
| من گرفتار سنگيني سکوتي هستم که گويا قبل از هر فريادي لازم است |
|
وقتي رفتي همه چي رفت همه ي دلبستگي رفت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 19:47 توسط نابخشوده |
|
|
من از کجا شروع کنم وقتی سرآغاز ندارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 19:35 توسط نابخشوده |
|
|
کسی غیر از تو نمونده، اگه حتا دیگه نیستی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 19:18 توسط نابخشوده |
|
|
میدونم که روزگارت پر از گلای وحشی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 19:7 توسط نابخشوده |
|
|
رفاقت به معني حضور در کنار فردي ديگر نيست بلکه به معني حضور در درون اوست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 18:59 توسط نابخشوده |
|
|
به چشم من نگاه نكن ، دوباره گريت مي گيره
ساده بگم كه عشق من ، بايد تو قلبت بميره
فاصله بين من و تو ، از اينجا تا آ سموناست
خيلي عزيزي واسه من ، ولي زمونه بي وفاست
قسم نخور كه روزگار ، به كام ما دو تا نبود
به هر كي عاشقه بگو ، غم كه يكي دو تا نبود
بگو تا وقتي زندهام ، نگاه تو سهم منه
هر جاي دنيا كه باشي ،دلم واست پر ميزنه
براي اين در به دري ، تو بهترين گواهمي
دروغ نگو ، كه مي دونم هميشه چشم به راهمي
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 18:49 توسط نابخشوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 18:36 توسط نابخشوده |
|
![]() کاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود
دو تا چشمات پر از اندوه واسه دل شکستگیم بود
آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه
تنگیه این دل عاشق با نوازش تو واشه
واسه چی خدا نخواسته من تو آغوش تو باشم
قول میدم با داشتن توهیچ غمی نداشته باشم
همه هستی قلبم تو دو حرف خلاصه میشه
عشق تو بودن با تو دو نیاز زندگیشه
پرم از ترانه ی تو گر چه واژه ها حقیرن
خوبه وقتی نیستی پیشم اونا دستمو میگیرن
راز عشق من و هیچ کس غیر مهتاب نمیدونه
تنها شاهد واسه غصه، گریه و تنهاییم اونه
وای اگر من این نبودم کاش میشد پرنده باشم
تا از این دور بودن از تو بتونم بلکه رها شم
یه پرنده شم شبونه بکشم پر به خیالت
برسم به لونه تو بگیرم سر زیر بالت
زندگیم رنگ خدا بود اگه تنها تو رو داشتم
اگه میشد واسه گریه رو شونت سر میگذاشتم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 18:26 توسط نابخشوده |
|
|
یادت می یاد گفتم: به تو اگر نمی شوی مَرحم من ؛ ترا خدا زخمم نشو. که تیکه تیکه است بدنم. در عین ناباوری ها تو هم شدی یک زخم جدید. هیچ نمی خواهم مثل تو شوم از جلوی چشمام برو...
با خود عهد بستم فراموشت کنم .نفس هایم را در سینه حبس کردم. پرده ای سیاه به یادت آویختم. زندگی را فراموش کردم. خاطراتت را ناباورانه به دور ریختم. ... اما نشد... باور کن نشد فراموشت کنم.
دیروز کسی به من گفت: که وقتی عشقت را ترک می کنی . می خواهی تظاهر کنی که برایت مهم نیست. گویی که می خواهی به جایی بروی اما نمی توانم خودم را متقاعد کنم نمی توانم با کسی دیگر زندگی کنم. تنها کاری که می توانم انجام دهم. این است که بنشینم واز دل مجروحم پرستاری کنم. خیلی تنها ... دیگر کسی بر در خانه ام نمی کوبد. دلم گرفته تنهایم ... خیلی تنها ...حقیر شده ام احساس می کنم که خیلی تحقیر شده ام.
آموخته ام که : وقتی با کسی روبه رو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما دارد. آموخته ام که: لبخند ارزانترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید. آموخته ام که: باد با چری خاموش کاری ندارد. آموخته ام که : به چیزی که دل ندارد نباید دل بست. آموخته ام که: خوشبختی جُستن آن است نه پیدا کردن آن.
یک روز عشقت را دزدیدم وبرای اینکه جای مطمئنی داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم. یافل از اینکه روزی برای پس گرفتن آن قلبم را خواهی شکست.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 18:2 توسط نابخشوده |
|
|
رو در و دیوار این شهر،همش از تو یادگاره |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 17:57 توسط نابخشوده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی.. وقت رفتن است... باز هم همان حکایت همیشگی...! پیش از آن که باخبر شوی... لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود... آی... ای دریغ و حسرت همیشگی...! ناگهان چقدر زود دیر می شود...! |
| پیوندهای روزانه |
|
اخبار ایران و جهان مجله بلاگفا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|