![]() |
![]() |
|
| من گرفتار سنگيني سکوتي هستم که گويا قبل از هر فريادي لازم است |
|
در این سال نو دل شما به لطافــــــــــت گلهای بهاری و افق پیشرفتـــــــــــان به سپیدی سپیده و ســــــــــتارگان آسمان زندگیـــــــــــتان همچون شباهنگ درخشنده باد
نزدیک شدن ظاهری خورشید به نقطه اعتدال بهاری نوید بخش شروع بهاری دیگر است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 13:1 توسط نابخشوده |
|
|
وقتي كه بوي بارون ميپيچه تو خيابون دلم ميخواد بمونم مي دونم نميتونم وقتي صداي چيك چيك ميپيچه تو آلاچيق دلم ميخواد بموني مي دونم نميتوني وقتي مي شينه رو خاك يه قطره از آسمون عطرش ميپيچه آروم به زير چطر ناودون وقتي يه قطره بارون يواش يواش و لرزون مي شينه روي پلكام به زير طاق ايوون دلم ميگه ميتونم اگه بخوام بمونم امشب تو اين خيابون نگاه كن به آسمون |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 12:49 توسط نابخشوده |
|
|
كاش بودي تا دلم تنها نبود
نمی گویم فراموشم مکن هرگز،ولی گاهی به یاد آور، رفیقی را که دانی نخواهی رفت از یادش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 12:42 توسط نابخشوده |
|
|
میگی گل رو دوست داری ولی میچینیش... میگی بارون رو دوست داری ولی با چتر میری زیرش... میگی پرنده رو دوست داری ولی تو قفس میندازیش... چه جوری میتونم نترسم وقتی میگی دوستم داری؟؟؟
![]() ![]() ![]() به بازار سیاه رفتم برای خریدن عشق ولی در ابتدای ورودم روی کاغذی خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قیمت نابودی پاک بازان ![]() ![]() ![]() درجوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد درقفس ماندم ولی صیادآزادم نکرد آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد آرزوی مرگ کردم؛مرگ هم یادم نکرد ![]() ![]()
یک بار برای دیدن دریا قدم به ساحل گذاشتی... اما امواج دریا هزاران بار برای بوسیدن قدمگاهت تا روی ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 12:30 توسط نابخشوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 12:21 توسط نابخشوده |
|
|
وقتي كه تنهايي مياد حس مي كنم كه بي كَسم ترانه هام مي سوزن و بريده مي شه نفسم ثانيه ها مي گذرن ، هيچ موقع فردا نمي ياد دلم ديگه زندگي رو با اين همه درد نمي خواد بسه آخه چقدر مي خواي منو به بازي بگيري كاشكي كه راحتم كني بگي الهي بميري بي رحمي عادتت شده ، دست خودت نيست مي دونم آخر يك روز ميري و من تو حسرت تو مي مونم لعنت به اون دل سياه نفرين به اين بخت بدم سياه شده روز و شبم ، اسير و در به در شدم قصه ي ما رو هر كي مي خونه مي گه شاعرم واسه نوشتن دروغ دست هاش هميشه حاضره بسه آخه چقدر مي خواي منو به بازي بگيري كاشكي كه راحتم كني بگي الهي بميري ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 12:13 توسط نابخشوده |
|
|
وقتی که خاکم می کنن ، بهش بگین پیشم نیاد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 12:1 توسط نابخشوده |
|
|
اي گل من گل شبو واسه شبهام ميشي خوشبو
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 11:59 توسط نابخشوده |
|
|
خانه به دوش تو شدم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 11:51 توسط نابخشوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 11:46 توسط نابخشوده |
|
|
آخه تو عزیز قصه هامی ، آخه تو شعر رو لبامی
آخه جون تو بسته به جونم ، اگه بری دیگه نمی تونم
آخه اسم تو رو که میارم ، میشی همه ی دار و ندارم
آخه از چی می ترسی مهربونم ، من که رو عشق تو موندگارم
یه شب میون بارون غرورمو شکستم
کاشکی به تو می گفتم چقدر تو رو می خواستم
می خوام بازم بخونم تو بارون از نگاهت
با این که خیلی خستم ، بگذرم از گناهت
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 11:43 توسط نابخشوده |
|
|
چه قدرسخته گل آرزوهاتو توي باغ ديگه اي ببيني
و هزاربار توخودت بشكني و آروم زير لبت بگي گل من باغچه نو مبارك *.*.*.*.*.**.*.*.*.*.* يک سنگ کافي است براي شکستن شيشه ...يک جمله کافي است براي شکستن قلب ...يک بيت کافي است براي عاشق شدن و يک دوست کافي است براي تمام زندگي *.*.*.*.*.**.*.*.*.*.* من از ساعت متنفرم از اين اختراع عجيــب بشر که جاي خالـــــــــي حضور تو را به رخ دلتنگــــــــي هاي من مي کشد *.*.*.*.*.* *.*.*.*.*.* عشق اين است که تو با صداي من سخن بگويي و با چشمان من ببيني و هستي را با انگشتان من کشف کني *.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
نمي دونم که چرا هر وقت به تو مي رسم ، نمي توانم از تو بگويم. براي گفتنت واژه کم مي آورم. به هر حال ، بدان که بيشتر از اين حرف ها و واژه ها برايم معنا مي دهي
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.* پيک اول پيک دوم پيک سوم حالا من مستم وقتي که مستم تو مستيم به دنبال چشمان سياه تو مي گردم ولي افسوس که اين مستي کوتاست ولي چه زيبا بود هر لحظه هر دقيقه هر ثانيه مست بودم و در جستجوي چشمان تو *.*.*.*.*.**.*.*.*.*.* همه زيبايي هاي بي پيرايه ازعشق سرچشمه مي گيرند،اماعشق از چه چيز سرچشمه مي گيرد؟ عشق از جنس چيست ؟ اين فرا طبيعي از کدامين طبيعت جاري شده است؟ زيبايي زاده ي عشق است. عشق زاده ي توجه و اعتناست ، توجه اي ساده به ساده ها . توجه اي متواضعانه به هر آنچه که متواضع و بي پيرايه است . توجه اي زنده به همه ي زندگي ها *.*.*.*.*.**.*.*.*.*.* انسان تنها آفريده ايست که نمي خواهد همان باشد که هست *.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
خدايا من عاشق توام و به تو نياز دارم، هماينک به قلبم بيا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 11:35 توسط نابخشوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 11:17 توسط نابخشوده |
|
|
چیزی نگو قسم نخور تموم حرفات یه دروغه کسی نگفت خودم دیدم خونه ی قلب تو شلوغه چیری نگو لیاقتت عشق مقدسم نبود حس می کنم نبودی و بودنتم یه قصه بود تو که مردی و این حرف آخره بذار عشق تو از خاطرم بره فکر می کردم قلبت مال منه اما انگار صد شاخه می پره اسمتو پاک کردم از تو دفترام بی خودی قسم نخور دیگه سخته برام تو را باور داشتم و می خواستمت چرا آتیش کشیدی به همه باورام کسی نگفت بهم من خودم دیدم اما راستشو بخوای چیزی نفهمیدم چرا وقتی تو رو از عشق خالی دیدم به جای گریه به حالت می خندیدم شایدم واسه اینه که بی ارزشی واسه همه عروسک نمایشی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 11:15 توسط نابخشوده |
|
|
براي او فردايي وجود ندارد كه از حوادث آن بترسد. وقتي فردايي نباشد، ترس از فردا نيز وجود ندارد. در ساحت عشق، عشق است و بس: معشوق بهانه است.
چرا به چيزي يا كسي وابسته ميشوي ؟ زيرا ميترسي از دستش بدهي. ممكن است كسي آن را بدزدد!!! ترس تو از آن است كه آنچه را امروز داري، فردا از كف بدهي. كسي چه ميداند كه فردا چه در آستين دارد!!! در ساحت عشق، بايد عريان شوي. تو و معشوق بايد چنان در شور عشق غرق شويد كه از تو نشاني در تو نماند و از او نشاني در او. وقتي در عشق محو شوي، ديگر چه كسي ميماند كه وابسته شود ؟ وابسته به چه كسي ؟ عاشق، در لحظه اكنون و اين جا زندگي ميكند . براي او فردايي وجود ندارد.
بعضيها ميگويند به ديگري وابسته شدهاند اما عشق، رهايي از تمامي وابستگيهاست. وقتي همه چيز و همه كس را دوست داري، به هيچ چيز وابسته نيستي. از عشق قفس نساز. كساني كه از عشق قفس ميسازند، هرگز به تجربهي عشق حقيقي نايل نميشوند. عشق، آزاد ميكند.
تو نميتواني كمتر يا بيشتر دوست بداري. زيرا عشق كميت نيست، بلكه كيفيت است. كيفيت را نميتوان اندازه گرفت. عشق، خاصيت دليست بيپيرايه و آرام كه آسمان را در خود ميتاباند. * عشق، رابطه نيست؛ سهيم شدن است، آب شدن است، اتحاد است. در خنكاي سايه سار عشق، تب ميكني. آري، عشق پديدهايست متناقضنما. همهي چيزهاي خوب و حقيقي دنيا متناقض نمايند.
عشق، خود بسنده است. عشق، براي آنكه كامل شود، به چيزي جز خود محتاج نيست. عشق، اگر عشق است كامل است. عشقي كه كامل نيست عشق نيست براي مثال ، دايره ، كامل است . ما دايره ناقص نداريم. همه ي دايرهها كاملاند ، اگر دايره كامل نباشد، دايره نيست. كمال، خاصيت عشق است. هر عشقي، اگر عشق باشد، كامل نيز هست. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 11:13 توسط نابخشوده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی.. وقت رفتن است... باز هم همان حکایت همیشگی...! پیش از آن که باخبر شوی... لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود... آی... ای دریغ و حسرت همیشگی...! ناگهان چقدر زود دیر می شود...! |
| پیوندهای روزانه |
|
اخبار ایران و جهان مجله بلاگفا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|