![]() |
![]() |
|
| من گرفتار سنگيني سکوتي هستم که گويا قبل از هر فريادي لازم است |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 10:10 توسط نابخشوده |
|
|
خسته ام از ارزوها ، ارزوهای شعاری شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری
افتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین سقفهای سردو سنگین ، اسمتنهای اجاری
با نگاهی سر شکسته ، چشمهایی پینه بسته خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری
صندلیهای خمیده ، میز های صف کشیده خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدولهای خالی ، پارکهای این حوالی پرسه های بی خیالی ، نیمکتهای خماری
رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را ، با غبار ارزوها خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من ، صفحه باز حوادث در ستون تسلیتها، نامی از ما یادگاری
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 10:8 توسط نابخشوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 10:1 توسط نابخشوده |
|
|
منو بی صدا نبین ‚ صد تا ترانه با منه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 9:56 توسط نابخشوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 9:50 توسط نابخشوده |
|
|
فال اون دختر کولی تو خیابون یادته ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 9:47 توسط نابخشوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 9:41 توسط نابخشوده |
|
|
نامه می نویسم حال روزگارم تو یه نامه برای تو، دخترک ما کجا و شما کجا!ببخشین این جسارت که گفته بودیم عاشقیم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 9:24 توسط نابخشوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 9:3 توسط نابخشوده |
|
|
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟ چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس ... هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره . آری با تو هستم .. با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد. خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد. اصالت به ميان ابرها رفت و هوس به مرکززمين به راه افتاد دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت ! طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق . آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود. تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است. ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود! بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری نبود روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا كنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به كنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته اینگونه زندگی کن:ساده اما زیبا،مصمم اما بیخیال، متواضع اما سر بلند،مهربان اما جدی،سبز اما بی ریا،عاشق اما عاقل وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوستت داره وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 8:55 توسط نابخشوده |
|
|
بچه که بودم فقط تا ده بلد بودم بشمارم،دنیا ده تا بیشتر نبود،از بابا ده تا بستنی می خواستم،مامان را ده تا دوست داشتم،ولی حالا نمی دونم ته دنیا چند تاست،نهایت دوست داشتن چقدره،فقط اینو می دونم که اندازه ی همون ده تای بچگیم دوستت دارم!!
میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم ....
به کي بگم که دوريت خواب شبامو برده همان روزاست بهت بگم پشم انتظارت مونده به کي بگم غم تو حسابي داغونم کرد واسه دوري از تو خسته و حيرونم کرد کي باورش مي شه من خونو به گريه کردم عمرو جوونياموبه جاده هديه کردم گلاي ياس و مريم شاهد اين گذارن مي خوام که زندگي کنم اگه اونا بذارن دلم برات چه تنگه دنيا دلش چه سنگه مي دونه خيلي پيرم مي خواد با من بجنگه دنيا حسابي ما رو دوره خودش دوونده صبرم زياده اما عمري ديگه نمونده...
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش، شاید دیگه هیچ کسو مثل ان دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن چون شاید هیچ وقت هیچ کس تو را مثل ان دوست نداشته باشه
آيينه پرسيد كه چرا دير كرده است نكند دل ديگري او را سير كرده است... خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير كرده است. گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير كرده است... خنديد به سادگيم آيينه و گفت: احساس پاك، تو را زنجير كرده است ... گفتم از عشق من چنين سخن مگوي ...گفت خوابي، سالها دير كرده است... در آيينه به خود نگاه ميكنم ، آه! عشق تو عجيب مرا پير كرده است. راست گفت آيينه كه منتظر نباش او براي هميشه دير كرده
مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 12:19 توسط نابخشوده |
|
|
دیوونه بازی در نیار ،بهونه دست من نده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 12:12 توسط نابخشوده |
|
|
یه شب چراغ بی نفس،مونده برام همین بس |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 12:10 توسط نابخشوده |
|
|
با این سکوت یخ زده،که جنگل قدم زده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 12:5 توسط نابخشوده |
|
|
گفتی تو روزهای آخر تو بخیرما به سلامت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 11:44 توسط نابخشوده |
|
|
با تو هستم اي مسافر اي به جاده تن سپرده گل به گل گوشه به گوشه تو رو ياد من مي ياره |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 11:43 توسط نابخشوده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی.. وقت رفتن است... باز هم همان حکایت همیشگی...! پیش از آن که باخبر شوی... لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود... آی... ای دریغ و حسرت همیشگی...! ناگهان چقدر زود دیر می شود...! |
| پیوندهای روزانه |
|
اخبار ایران و جهان مجله بلاگفا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|