![]() |
![]() |
|
| من گرفتار سنگيني سکوتي هستم که گويا قبل از هر فريادي لازم است |
|
بیا و بشکن این سکوت دل من طاقت نداره
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 دی1385ساعت 14:26 توسط نابخشوده |
|
|
روا نبود اینجوری تنها بذاری زخمی رو دل جا بذاری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 دی1385ساعت 14:11 توسط نابخشوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 دی1385ساعت 13:12 توسط نابخشوده |
|
|
سفر نرو چشم انتظارم نذار
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 دی1385ساعت 13:9 توسط نابخشوده |
|
|
وقتی که به ستاره ها گفتم که چقدر دوستتان دارم صدای هق هق ماه به گوش رسیدگفتم گریه نکن من تحمل دیدن اشکاتو ندارم که یهو از ابرها ندا رسید تموم هفت آسمون میدونن مه ماه من تویی!!!!
درویش و جهنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 دی1385ساعت 13:7 توسط نابخشوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 دی1385ساعت 9:55 توسط نابخشوده |
|
|
نمی خواستم پا تو دنیات بذارم
پام رو قلبت باشه و بازم بگم دوست دارم
قصه همینجاست که دل تو، راز این شعرو نفهمید
با نگاهی پر حسرت به نوشته هام می خندید
فاصله ی ما، حس گنگ کوچ و درده
نمی خوای اینو بدونی؟ این جا هرچی برگه زرده
پاییز نوشته ی من، بهارو زندونی کرده
نمی خوام یه روز بفهمی دل من با تو چه کرده
از همون نگاه اول تا ته عشقتو خوندم
ساده بودی تو عزیزم ، من برات قصه می خوندم
تو بدون هرکی نفس شد، یه روزی نفس رو دزدید
زیر پاش شکست و له کرد،اونی که تو سینه لرزید
نفرت ادما ازهم این روزا خیلی زیاده
دل من جاده رو طی کرد با همین پای پیاده
اخر عاشقیامون همیشه پاییزو درده
یه عبور، یه خط کمرنگ، یادگاری روی سنگه
![]() بعد یه عمر دلتنگی، چشمای خیس و غمگین
با یه بغل گلایه، میرم از روزگارت
غصه نخور، به جزمن هیچکس دلش از سنگ نیست
تو راست می گفتی انگار، چشمام با تو یه رنگ نیست
نمی دونم رفتن و به پای چی بذارم
بهونه ای ندارم که باز برات بیارم
می خوام برم از پیشت تا عادتت نباشم
نه ، نمی خوام با اشکام برات قفس بسازم
ساده بگم هنوزم چشمام به یادت خیسه
دستام پی بهونه برات شعر می نویسه
هنوز یه حس کهنه از تو برام می خونه
نم نم بارون دل و پیش تو می کشونه
حیف که دیگه فرصتی برای دل نمونده
فاصله انگار دیگه قصه مونو سوزونده |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 دی1385ساعت 9:53 توسط نابخشوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 دی1385ساعت 9:47 توسط نابخشوده |
|
|
قاب عکس لخت خالی روی دیوار میگه نیستی حالا دوری اماهستی این تمام ماجرا بود
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 دی1385ساعت 9:45 توسط نابخشوده |
|
|
اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 دی1385ساعت 9:31 توسط نابخشوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 دی1385ساعت 9:6 توسط نابخشوده |
|
|
هـــــــــمه می گن عاشقی واسه يه لــــحظه ست
اما من خوب می دونم اين عاشقی پر از ستاره ست
ايــــــــن همه نقــــش کبـــــوتر روی قــــالی دلامون
چــــــند تا اشـــک عـــاشقونه واسه مرهم چشامون
می گه دل بـــــــرای عشقش صد هــــزار بهونه داره
تـــــوی حـــنجره صـــــــــدای درد عـــــــاشقونه داره
صــــــدای هق هق عاشق مث ساز يک تـــرانه ست
پشت پنجره يه بغض بی صـــدا و بی نشـــــونه ست
آره عاشــــقی يـــــه جرم واســـه مــــــوندن و نرفتن
رســـــــــم عــــــاشقی يـــــــه راز مث پرواز و پريدن
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 دی1385ساعت 9:3 توسط نابخشوده |
|
|
زمزمه ی يواشكی تــو گـــــوش من خــــونه داره
بــــــدون برای شـــعر من،هــــزار بهونه می ياره
رنــــجيده اين دلم واســــــه،نگاه سنگين چشات
اسير شده قـــــلب و دلـــم برای اين سوز صدات
غزل غزل غــــــم می ريزه از اين چشای مهربون
صـــــدای خشم دلــــــمون مثل صـــدای آسمون
می خوام ببينم عــكسی از نشونه های عاشقی
شــــعری بخونم از تـــــو و از اين گل های رازقی
![]() تنهای تنها... چـــــــند روزی من گذشتم از خيال عاشقی
ماتم و غــم را نهادم بر ســـــــکوت عاشقی
بی کس و تنهای تـنها مانده ام بی عشق تو
باز هم در ســــر نگاهت بود و مــهر عاشقی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 دی1385ساعت 9:1 توسط نابخشوده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 دی1385ساعت 8:51 توسط نابخشوده |
|
|
خســــــــــــــته شدم از اين هــــمه دلواپسی
از اين همه ماتم و درد تو جاده های بی کسی
خدا کنه که راهمون زود برسه به عــــــاشقی
به لحظه های خوبمون،خنده های يـــــواشکی
می خوام نميره دلمون توی مســـير بی نشون
نگاه کنه اشـــــکامونو هـــمســـفر هميشمون
بخونه صد تــــــرانه از قشنگترين خـــــاطره ها
بغض شو فـــــــرياد بزنه تا بشــــکنه فاصله ها
آره می خوام غم نباشه تو فصل عـــاشقونمون
يه عـــــالمه شادی باشه تو آسـمون دلــــمون
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 دی1385ساعت 8:46 توسط نابخشوده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی.. وقت رفتن است... باز هم همان حکایت همیشگی...! پیش از آن که باخبر شوی... لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود... آی... ای دریغ و حسرت همیشگی...! ناگهان چقدر زود دیر می شود...! |
| پیوندهای روزانه |
|
اخبار ایران و جهان مجله بلاگفا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|