![]() |
![]() |
|
| من گرفتار سنگيني سکوتي هستم که گويا قبل از هر فريادي لازم است |
|
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آذر1385ساعت 16:5 توسط نابخشوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آذر1385ساعت 16:1 توسط نابخشوده |
|
|
كجا هستي نازنينم ، اوج قله ي غروري |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آذر1385ساعت 15:58 توسط نابخشوده |
|
|
قصه ، قصه ی یه مرد قصه ی اشکای سرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آذر1385ساعت 15:53 توسط نابخشوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آذر1385ساعت 15:40 توسط نابخشوده |
|
|
نازنین ، ای گل نازم ای ترانه ی بهارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آذر1385ساعت 15:38 توسط نابخشوده |
|
|
تقدیم به او که هنوز تنها بهانه نفس کشیدنم است ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آذر1385ساعت 15:27 توسط نابخشوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آذر1385ساعت 15:9 توسط نابخشوده |
|
|
دست من خيلي حقيره که برات يه سايه باشه
آخه خورشيد کي مي تونه با شبي همسايه باشه
تو به من مي گي هميشه دل تو که خوب نمي شه گل پرپر بي ريشه مي دوني بزرگ نمي شه
تو به من مي گي هميشه يه وقت تنهات نذارم
اما خودت خوب مي دوني من برات وجود ندارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آذر1385ساعت 15:7 توسط نابخشوده |
|
|
شب شده ساكته دوباره خونه ميگرده دل دنبال يك بهونه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آذر1385ساعت 14:50 توسط نابخشوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آذر1385ساعت 14:8 توسط نابخشوده |
|
|
منم اون زندونی رفتن تو پر شدم ، پر از هوای تن تو
خسته ام ، خسته از این فاصله هارفته عشق از اون نگاه مست تو
منم اون گمشده تو شهر دروغ مثل پرواز کبوتر تو غروب
نمی دونم که کجاس خونه ی من پیش تو یا زیر خاک ، توی یه گور
منم اون نفرینی وقت سحر ساقه ی نازک گل زیر تبر
همه خار تنم زل می زنن پس چی این گل توی قلب من ؟
منم اون نگاه آخر تو چشات خداحافظی آخر رو لبات
نفسام دیگه به آخر رسیدن گم می شم ، گم توی عمق خاطرات
تو نبودی عاشقم ولی چرا این دلم شدش اسیر و مبتلا ؟
زنده بودم بعد عمری آزگار فقط و فقط برای اون چشات
تو بری قصه برام تموم می شه زندگی یه باره زیر و رو می شه
خطای آخر قصه ی منو ننویس که این نفس تموم می شه !
فکر این که تو بری مصیبت این که تو هستی برام غنیمت
تو برام خاطره نیستی که بری بگم هر چی هست و نیست یه عادت ...
حس همیشه داشتنت نه عشق و دلبستگیه نه قصه ی گسستنه نه حرف پیوستگیه عادت و عشق وعاطفه هر چه لغت تو عالمه برای حس من و تو یک اسم گنگ و مبهمه تو این روزای بی کسی اگر به دادم نرسی یه روز میای که دیر شده نمونده از من نفسی خواستن تو برای من فراتر از روح و تنه راز همیشگی شدن همیشه از تو گفتنه اگر تو مهلتم بدی مهلت مرگو نمی خوام با تو به قصه می رسم همراه لحظه ها می آم همیشه عاجزه کلام از گفتن معنی ناب هیچ عاشقی عاشقی رویاد نگرفته از کتاب عادت و عشق و عاطفه |
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 آذر1385ساعت 13:31 توسط نابخشوده |
|
|
تو شعرهای سپید من جایی نمونده واسه تو
سیاهی و در به دری از روزگار من برو تورو دیگه دوست ندارم یه لحظه پیشم بمونی دیگه نمی خوام تو گوشم شعرهای غمگین بخونی اگه نمی ریم بدون که دشمن جون منی دلم می خواد هر جوری هست کنار من جون بکنی دنیای من روشن و تو دشمن روشنیا خورشید من داره میاد بی سروپای رو سیاه می خوام روزای خوب من شکنجه جونت بشه سپیدی های من تورو تا مرز مردن بکشه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 آذر1385ساعت 12:23 توسط نابخشوده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 16:6 توسط نابخشوده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 16:4 توسط نابخشوده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی.. وقت رفتن است... باز هم همان حکایت همیشگی...! پیش از آن که باخبر شوی... لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود... آی... ای دریغ و حسرت همیشگی...! ناگهان چقدر زود دیر می شود...! |
| پیوندهای روزانه |
|
اخبار ایران و جهان مجله بلاگفا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|