![]() |
![]() |
|
| من گرفتار سنگيني سکوتي هستم که گويا قبل از هر فريادي لازم است |
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 12:50 توسط نابخشوده |
|
|
رو خیالت می نویسم ....
توی یک اتاق تاریک ، منم و چن تا نوشته با یه کاکتوس توی گلدون ، که می گن غریب و زشته روی دیوار بلندش ، یه تیکه آینه شکسته که کنار قاب عکس ، خالی و خسته نشسته توی هر گوشه سقفش ، عنکبوت تاراشو بسته زیر پام یه فرشه پیره ، با گلای سرد و خسته کنارم دو شاخه مریم ، که توی بطری اسیرن آب بطری ته کشیده ، نمی خوان اما بمیرن تیک تیکه ساعت کهنه ، مث لالایی مادر غربته دسته اجل رو ، می یاره رو مرزه باور تو خیالم یه فرشته ، سر زده قدم می زاره لای بالای سفیدش ، عکسه چشماتو می یاره من با چشمات زنده می شم ، رو خیالت می نویسم بیا تو دریاب عشقت ، بکن امشب خیسه خیسم .... به چشماتون دروغ نگین ... گرگ سیاه بی حیا ، شرم تو از ظلم و ریا با اون شغال پست پیر، سراغ این گله نیا گله ما جون نداره تا باز تو قصه ها بره یا واسه عیش و نوشتون ، بره بی صدا بده یه عمره با دوز و کلک ، به هر چی خواستین رسیدین گله رو با جهل سیا ، به هر جا خواستین کشیدین واسه دووم عیشتون ، یه گله بره سر زدین نقابتون رو وردارین ، بسه ما رو فریب ندین گله پر از زخمه تنش ، مجال خوب شدن بدین کم واسه ترس بره ها ، قصه روباهو بگین گرگ سیاه بد ادا ، نوبت ماست تو بی صدا تا کی تو شاهزاده باشی ، ما آکتور نقش گدا دستاتو آردیشون نکن ، قصه قدیمی شد دیگه بارونه شب تو گوشمون ، قصه بیداری می گه گرگ سیاه بی حیا ، ما دیگه گوسفند نمی شیم به زوره چوبه جهله تو ، شبا تو جنگل نمی ریم گم شدنم حدی داره ، ما دیگه گول نمی خوریم واسه تو پست نارفیق ، رفیقو سر نمی بریم پنجه به دیوار نکشین ، قصه به آخر رسیده آینه یه عکس واقعی از صورتاتون کشیده تلاش بیخود نکنین ، شعاره تازه سر ندین از آسمون حیا کنین ، به چشماتون دروغ نگین .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 12:49 توسط نابخشوده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 12:43 توسط نابخشوده |
|
|
قصه عشق و عاشقی
یه شب تو خلوته دلم ، یه سر زدم به آسمون خاطره تمومه قصه های شب آینه به آینه پیشمه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 12:20 توسط نابخشوده |
|
دوست داشتی اینقد ناز بودی؟
آخه نازی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 12:12 توسط نابخشوده |
|
|
باورم نميشه، ديگه تو منو دوستم نداري
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 12:5 توسط نابخشوده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 12:3 توسط نابخشوده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی.. وقت رفتن است... باز هم همان حکایت همیشگی...! پیش از آن که باخبر شوی... لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود... آی... ای دریغ و حسرت همیشگی...! ناگهان چقدر زود دیر می شود...! |
| پیوندهای روزانه |
|
اخبار ایران و جهان مجله بلاگفا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|