![]() |
![]() |
|
| من گرفتار سنگيني سکوتي هستم که گويا قبل از هر فريادي لازم است |
|
وقتی شب , شب سفر بود توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود, واسه بردنم به ظلمت وقتی هر ثانیهء شب, طپش هراس من بود وقتی زخم خنجر دوست, بهترین لباس من بود تو با دست مهربونی, به تنم مرهم کشیدی برام از روشنی گفتی, پردهء شب دریدی ای طلوع اولین روز, ای رفیقِ آخر من به سلامت سفرت خوش, ای یگانه یاور من مقصدت هر جا که باشه, هر جای دنیا که باشی خاطرت باشه که قلبت, سپر بلای من بود تنها دست تو رفیق, دست بی ریای من بود اگه باشی یا نباشی, برای من تکیه گاهی برای من که غریبم, تو رفیقی جون پناهی.....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 آبان1385ساعت 16:34 توسط نابخشوده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 آبان1385ساعت 16:29 توسط نابخشوده |
|
|
مسافر از کنار من ساکتو بی صدا گذشت
رفت تا تو خاطرات من شاید بشه یه سر گذشت مسافری که هر قدم با منو مثل سایه بود منو تو غربت جا گذاشت ، رفت با همه بود و نبود مسافر خسته من ، من از تو خسته تر بودم تو رفتی و پر کشیدی ، من که کبوتر نبودم رفتی رسیدی آسمون ، خوب می دونم قد کشیدی اما تو آینه سفر ، چشماس خیسو ندیدی دلم می خواد داد بزنم ، نفرین به هر چی سفره آخره قصه سفر ، این عشقه که در به دره سفر اگه قصه باشه ، آخر قصه مردنه از غصه دل شکستن و به گریه دل سپردنه مسافره ساده من ، از کی فرار کردی بگو نیستی ولی خیال من ، نشسته با تو روبرو فاصله بین من و تو ، درسته صد تا نفسه اما هوای سبزه تو ، پیش دلم تو قفسه .... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 آبان1385ساعت 16:28 توسط نابخشوده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 آبان1385ساعت 16:13 توسط نابخشوده |
|
|
موندن بودن با تونگوکه تکرارنمیشه
دنیارم اگربدی دل ازت صاف نمیشه توبروازاین به بعدتنهایی یاورم بشه نه دیگه ،دوست دارم محال باورم بشه حیف قلبم که یه روزی به تودادمش امانت چشمهای بارونی من کرده بودبه تو عادت بخداجهنمم جایی واسه تو نداره حیف آتیش که بخواد روی سر تو بباره حرف من همینه که بروپیه کار خودت هرچی دردُ غمُ غصه است همگی مال خودت حالاحقتِ بری یه گوشه ای زاربزنی ازغم نبودنم هی داد و فریاد بزنی ازخدا اینو میخوام همیشه آواره بشی واسه درمون دلت دنبال راه چاره شی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 آبان1385ساعت 16:12 توسط نابخشوده |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 آبان1385ساعت 16:3 توسط نابخشوده |
|
|
حقیقت انسان به انچه اظهار میکند نیست تلخترین لحظات را کسی میسازد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 آبان1385ساعت 16:1 توسط نابخشوده |
|
|
با من بمان ای همصدا ، تا آخره اسم سفر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 آبان1385ساعت 15:45 توسط نابخشوده |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 10:38 توسط نابخشوده |
|
|
كاشكي ميشد پيش كسي سفره ي دل رو وا كنم
كاشكي ميشد يكي باشه اون و رفيق صدا كنم
تو آسمون يك دلي ستاره اي نمي دمه
بازار بي مهري شلوغ ... اما وفا خيلي كمه
دلم از غريب آشنا پره هر چه ميبينم همه تظاهره
در غم بي همزباني كارم از گريه گذشته
خنده با روي لبانم سالهاست بيگانه گشته
با كه گويم اين همه غم قصه هاي سر گذشته
همچو گل پر پر شدن ها راه و رسم سر نوشته
دريغا يك دلي افسانه گشته محبت با ريا همخانه گشته
نميبينم صفايي در گلستان كه بلبل هم ز گل بيگانه گشته
من از صداقت به خود رسيدم عاشق تر از خود هرگز نديدم
دار و ندارم يه قلب عاشق كه بوده با خلق هميشه صادق
دلم از غريب آشنا پره هر چه ميبينم همه تظاهره |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 10:23 توسط نابخشوده |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 10:19 توسط نابخشوده |
|
|
خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان بايد از جان گذرد هر كه شود همدمشان روزي كه سرشتند ز گٍل پيكرشان سنگي اندر گٍلشان بود و همان شد دلشان
.............................................
دوست داشتن کسي که سزاوار دوستي نيست، اسراف در محبت است. اگر ميخواهي هميشه آرام باشي، دلگيريهايت را روي ماسه و شاديهاي خود را بر روي سنگ مرمر بنويس. اگر کسي را دوست داري که تو را دوست ندارد، سعي نکن از او متنفر شوي، بلکه سعي کن او را فراموش کني
.............................................
وقتی که توقع دوست داشته شدن ما کمتر و عشق ورزیدن ما بیشتر باشد ، راز عشق بشری بر ما آشکار می گردد.
.............................................
اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنش چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه و به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داري
.............................................
تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ... تنهايی را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايی را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
.............................................
تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم
............................................. به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند . * اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد. * به عشق خود وفادارباشيد،تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد . * از تمام وجود عاشق شوي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 10:14 توسط نابخشوده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی.. وقت رفتن است... باز هم همان حکایت همیشگی...! پیش از آن که باخبر شوی... لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود... آی... ای دریغ و حسرت همیشگی...! ناگهان چقدر زود دیر می شود...! |
| پیوندهای روزانه |
|
اخبار ایران و جهان مجله بلاگفا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|