بغض ابری شکست ...
تکه برگی زیر پاهای تو خرد شد ...
نگاه من به جاده خیره ماند ...
و تو رفتی ...

تو رفتی ولی... نگاه من هنوز منتظره...
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 17:50  توسط نابخشوده
|
اینجا بوی عطر تورو داره...! اینجا برای من آخرین یادگار توست ... شاید همین یادگارهاست که منو وادار به نوشتن میکنه ...!
(( دردهایی بی مرهم... بر جای مانده از زخمی کهنه ... تنها یادگار عزیزانی که
هنوز عطر نفسشان , معصومیت چشمانشان و گرمای دستهایشان را هنوز حس میکنی
... با تمام وجود ...
اما چه اهمیتی دارد ...!؟ تو برای آنان به ابدیت پیوسته ای ...! ))

چه
روزایه خوبی رو سپری میکنین چه بد... حتی اگه روزاتون اصلا سپری نمیشن...
و حتی اگه روزی نمونده و فقط شب نصیبتونه ...! چه فرقی میکنه...
عیدتون مبارک...!
+ نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 20:3  توسط نابخشوده
|